نامه های مامان

امروز من درروزتعطیل!

خدای عزیزم سلام...ای مهربونترین ...ای تنها زنده واقعی ..ای که زمین وآسمون از چشمای تو نور میگیرن ... خیلی دوستت دارم ها....یادت نره این بنده تو دریابی ..... میگن خدا به اندازه خواسته هرانسانی بهش توجه میکنه ..منم الان کلی توجه میخوام عزیزدلممممممم...کلی میخوام ازهمه بیشتر بهم نگاه کنی و نور بهم بپاشی ....منو نزدیک خودت نگه داری و به فرشته هات بگی این زینب بنده منه هااااااااا...دخترمنه هااااااااااااااااااااااااااااا... وای خداجونی چه حس خوبیه وقتی حس میکنم توجه ات به منه ...بوس به روی ماهت خداجونم!!! راستی امروز همسری با دوستاش رفتن گردش ش*خونه یکی ازدوستای باشگاهش   و غذا مخصوص شهرمون رو خوردند*..مامانم خونه دایی م* دعوت بودن....منم ن...
29 دی 1392

در آستانه نیل!!

خدای عزیزم سلام..... میدونم برام بهترین چیزها رو میخوای ..میدونم برام نقشه داری!!!؟؟؟ وقتی قوم بنی اسرائیل رو حضرت موسی به دستورخدا از مصربیرون برد...وقتی به رود نیل رسیدن وسربازای فرعون دنبالشون کرده بودن ترسیدن ..چون جلوشون آب بودو پشت سرشون هم لشکرفرعون که قصد کشتنشون روداشتن ..وقتی دیدن به بن بست رسیدن پیش خودشون فکرکرن که چرا خدا مارو آورد اینجا ...؟؟؟اینجاکه همه راه ها بسته است ...!! ولی نمیدونستن که خدا براشون برنامه داره ... قراره عصای موسی دل دریا رو بشکافه و یه راه تمیز براشون بازکنه ..راهی که راه نجاته .. .منم میدونم که برام نقشه داری خدا جووون..پس بااعتمادکامل بهت میرم جلو عزیزدلم...بعداز کنسل کردن لاپاراسکوپی توسط خودم و سخنرانی...
27 دی 1392

بازگشت مجدد!!!

سلام...عزیزای دلمممممممممممم... من اینجا هستم.....دالی!!!!!!! عزیزانم من باید دوستیمو رو باهاتون حفظ میکردم ...فقط چهارتا ازدوستای مورد اعتمادم که الهی قربونشون برم ازاین جا خبردارن. ...شمادوستای امن من هستید...من میخواستم آدرس جدیدم رو شخص خاصی نداشته باشه ...لا اله الا الله ..یعنی من یه مصیبتی داشتم ازدست اینااااا .. .هرجا هم میرفتم آدرس می عوضیدم و فقط به دوستام میدادم زودی میفهمید می اومدش ...متعجب شده بودم که آدرس رو وقتی بهش ندادم ..متن وب رو هم عوض کردم ..چه جوری منو پیدا میکنه ...؟؟؟؟ولی بعدش فهمیدم همون شخص خاص..... یکی از اونایی که میگه من مادرنمیشم..یعنی دوتا وب داره ..وبه شدت خودشو چیزی نشون دادکه نبود...یعنی اعتمادم به همه جزش...
26 دی 1392

آزادی..

 خداوند مرا دوست دارد ومن هم باید یه اونشان بدهم که من نیز اورا دوست میدارم  ..بدین منظور..من قلب خود را آزاد مي كنم تا آنچه را كه خودم دوست دارم به خدا تحميل نكنم . حالا اگر به خوبي به درونم بنگرم متوجه مي شوم كه وابستگي هاي ناهماهنگي دارم كه در برابر آنها واقعاٌ آزاد نيستم...  براي مثال ، در برابر انتخابي كه بايد انجام بدهم آزاد نيستم .من مي توانم مانند پرنده اي باشم كه زنجير به پايش بسته اند و نمي تواند به جايي كه مي خواهد پرواز كند .من آنچه را كه به آزادي من لطمه بزند به خدا معرفي مي كنم ، قلب خويش را به سمت و سوي خدا متمركز مي كنم و آنچه را كه مرا به سوي ستايش و عبادت او هدايت مي كند دنبال مي كنم ....   ...
26 دی 1392

دخترکه داشته باشی!!!!

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهایش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و بهار نارنج به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر ...
24 دی 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است احساس خوبی دارم خدا جوووونم ...احساس خیلی خوب ..هرچند بعداز ظهرانقد فشارتوی سرم بود که نتونستم کلاس اول مدرسی رو برم به خاطر همین کلاس ساعت ۳و نیم آفای م*رو رفتم!!!! حوصله موصله ام تعطیل شده بود...ولی الان خوبم....شکرت خدای عزیزم...تو همیشه حواست به من هست ...همیشه همیشه ...خدایا!تو بهترین کلمه هستی که تو زمان های به اصطلاح کم آوردن میتونی به زبون بیاری...واین یعنی خلاصی..یعنی تموم و خلاص!!!!!
23 دی 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دیروزبه نوشین زنگ زدم ..گفت یه لوله پیچ خوردگی داره و بالاپاراسکوپی به جایی نمیرسم..چون دوتا سقط داشتین و سنتون بالاست بهتره بیای برات آی وی اف کنم ...تا زیرمیکروسکوپ کیفیت تخمک وجنین رو ببینم ....واین شد که اگر خدا بخواهد میخواهیم ماه بعد برای سیکل آی وی اف بریم شمال...یه امیدی تو دلم خداروشن کرده  که حس میکنم  به زودی میبینمت مامان!
21 دی 1392

نرگس برفی!!!

این روزها مرد به شدت مشغول پرونده های پزشکی اش است و من به هرنحو میخواهم بهترین ها را برایش فراهم کنم .ازخانه مادربزرگ که بیرون میایم به مسجد میروم و به یک  مغازه ماست بندی میروم تا شیرکیلویی بدون موادنگه دارنده  بخرم تا شاید اندکی از مضرراتی که اینقدر در رسانه هادرمورد شیر پاکتی میگویند کم شود ..البته این بهانه بیهوده ای بیش نیست چون میخواهم شیر فِرِش بخوردمان بدهمم.....دوباره دسته گلی نرگس تازه میخرم به امید اینکه درروزبرفی حال بهتری پیدا کنم و مرد هم  ازبویی که جناب نرگس درخانه پخش میکند به قولی حال کند....عطر نرگس مستم میکند...به هیچ چیزنمیخواهم فکرکنم...میخواهم زندگی رانفس بکشم...میخوام زیبایی ها راخودم با دستانم درخانه بسازم...وسازنده ...
21 دی 1392

کی گفته از عشق تو دست میکشم..دارم با خیالت نفس میکشم!

یکی از درگیری های ذهنی من همیشه درست کردن شام بوده...باید سعی کنم شام سبک باشه چون پدرت کمی فشارش بالاست تو هفته فقط دوشب میتونم برای پخت غذا ازتخم مرغ استفاده کنم ..واسه این انواع کوکو وشامی و املت و الویه رو نمیتونم درست کنم .میخوام پیتزای مرغ درست کنم...می رم ازتو فریزر به تکه مرغ یخ زده برمیدارم ومیذارم بپزه .. ..میام میشینم روی مبل..دلم تنگ میشه ..به تو فکر میکنم ..به خودم میخندم!مجبورم دلتنگیم رو تخلیه کنم...واسه همین تورو تو خیالم تصورمیکنم ..محکم بغلت میکنم و کلی نازتو میکشم و میگم :قناری مامان!...وماحصلش قطره اشکیه که آروم ازمنحنی چشمام میچکه !به خودم میام ..این اشک نباید بیفته .چون اشک نارضایتی ازاوضاع رو نشون میده و من ازاوضاعم نا...
18 دی 1392